شيخ ذبيح الله محلاتى
10
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
عالى منزل داد اما آن اعرابيه هيچ اعتنائى به آن بساط سلطنت نداشته و لبخند نمىزد و در نهايت حزن و اندوه روز را شام مىكرد معتمد گفت ترا چه مىشود كه اصلا آثار فرح در تو نمايان نيست با اينكه در خصب نعمت و در كمال عزت و در بارگاه شرف و سلطنت مىباشى اعرابيه گفت من به اين اشياء مأنوس نيستم بلكه وحشت دارم و به ياد خيمهء شعر و ساقيهء آب و صداى گاو و گوسفند و شتر و دوشيدن گوسفندان و بيابان وسيع و وزيدن بادها از هر طرف مىباشم و آن منظرهها را فراموش نمىكنم معتمد تعجب كرد پس فرمان كرد كه در غربى دجله سامراء قصرى بنا كرد بسيار عالى بنام معشوق پس فرمان داد چادرنشينان گاو و گوسفندان و شتران خود را در حوالى آن قصر بياورند و بدوشيدن گوسفندان اشتغال پيدا كنند اعرابيه چون آن منظره را مشاهده كرد به ياد وطن خود افتاد صدا را بگريه بلند كرد و اين اشعار بسرود . و ما ذنب أعرابية قذفت بها * صروف النوى من حيث لم تك ظنت آيا مرا چه گناهى بود كه گردش روزگار مرا پرتاب كرد از وطن خود به جائى كه گمان نداشتم . تمنت أحاليب الرعات و خيمة * بنجد فلا يقضى لها ما تمنت اعرابيه دوشيدن گوسفندان و آمدورفت در خيمهاى كه در صحراى نجد است طالب است و اين آرزو برآورده نمىشود همانا وطن خود را طالبم . اذا ذكرت ماء العذيب و طيبة * و برد حصاة آخر الليل انت هنگامى كه بخاطرم مىآيد از آن آب خوشگوار و هواى طيب و خنك آخر شب ناله از دلم بلند مىشود . لها أنة عند العشاء و أنة * سحير و لو لا أنتان لجنت چون شب بر سر دست آيد براى دورى از وطنم ناله مىكنم و همچنين سحرگاه كه اگر اين ناله و گريه را نكنم ديوانه مىشوم معتمد ابيات او را بشنيد به حال او رقت كرد گفت غم مخور ترا به وطن خودت مراجعت مىدهم با كمال عزت پس او را با خدم و حشم روانه كرد به سرمنزل خودش و هرگاه به شكار مىرفت بجانب كلبهء اعرابية مىرفت